جمعه
مامان و الی قدغن کرده اند دیدنت را . الی دیشب تا صبح نخوابید . اعصاب ام ضعیف تر شده . گریه هاش بی تاب ام می کرد . مامان تا صبح کنار ات بود و می گفت صداش آرام ات می کرده . اصلن این خاصیت ِ صدای مامان است که همه را آرام می کند . مامان می گوید بگذارم ذهنیت ِ هفته ی پیش ام ازت باقی بماند ، با همان زخم ها و غده ها . با همان موهای ریخته و با همان بدن ِ باد کرده ی کبود . بدتر از اینی که هفته ی پیش دیده ام را متصور نیستم و الی هی می گوید نباید ببینمت . می گوید بیست سال لاغر شده ای . پیر شده ای . زخم هات زخم تر شده اند . می گوید می لرزی و هذیان می گویی و کسی را نمیشناسی . این حرف اش یعنی دیگر نمی شنوم اسمم را با لهجه ی شمالی ِ کم ات که صدام می کردی غزال-ناز و من یک جور ِ خوبی قند توی دلم آب می شد با این اسم
مامان و الی قدغن کرده اند دیدنت را . الی دیشب تا صبح نخوابید . اعصاب ام ضعیف تر شده . گریه هاش بی تاب ام می کرد . مامان تا صبح کنار ات بود و می گفت صداش آرام ات می کرده . اصلن این خاصیت ِ صدای مامان است که همه را آرام می کند . مامان می گوید بگذارم ذهنیت ِ هفته ی پیش ام ازت باقی بماند ، با همان زخم ها و غده ها . با همان موهای ریخته و با همان بدن ِ باد کرده ی کبود . بدتر از اینی که هفته ی پیش دیده ام را متصور نیستم و الی هی می گوید نباید ببینمت . می گوید بیست سال لاغر شده ای . پیر شده ای . زخم هات زخم تر شده اند . می گوید می لرزی و هذیان می گویی و کسی را نمیشناسی . این حرف اش یعنی دیگر نمی شنوم اسمم را با لهجه ی شمالی ِ کم ات که صدام می کردی غزال-ناز و من یک جور ِ خوبی قند توی دلم آب می شد با این اسم
هنوز هم فکر می کنم اگر تو و جعبه ی فلزی ِ سوزن-نخت نبودید ، اگر من با آن همه دکمه ی رنگی گردنبند نمی ساختم و تمام ِ شب را به گردن ام نمی انداختم ، خوشرنگ ترین خاطره ی بچگیم را حالا دیگر نداشتم
من ، توی تمام ِ این بیمارستان ها فهمیدم چنگ زدن به در و دیوار برای نگه داشتن ِ زندگی یعنی چی . تازه فهمیدم وقتی رگ ات را پیدا نمی کنند و به گردن ات رحم نمی کنند ، چه حکمت ها که وجود ندارد . چه دنیای گهی . چه پوچی ِ محضی
مامان می گفت پرستار ات هی برات "میخوام برم دریاکنار" می خواند . مامان می گفت چه پرستار ِ شادی . چه پرستار ِ مهربانی . آیدا می گفت هفته ی پیش وقتی تنها گیر اش آورده ای آرام بهش گفته ای آهنگ ِ دریاکنار را دوست داری و با پدر ِ احمد ازش خاطره های خوب داری . و من مطمئنم ساعت ِ 2 صبح چندتایی از موهام سفید شد وقتی این را شنیدم . یاد ام رفته بود تو هم می توانی عاشق باشی . می توانی مثل ِ نسل ِ من با موسیقی و دریا و مرد خاطره داشته باشی . و وای . چقدر تنها بودی مامان فاطمه
این آخری ها آنقدر ترسو شده ام که وقتی می آیم پیش ات عینک ام را یواشکی می گذارم توی جیب ام . سرطان دارد پوست ِ بلوری ِ نازک ات را آب می کند و من طاقت ِ این مادربزرگ ِ جدید را ندارم
من ، توی تمام ِ این بیمارستان ها فهمیدم چنگ زدن به در و دیوار برای نگه داشتن ِ زندگی یعنی چی . تازه فهمیدم وقتی رگ ات را پیدا نمی کنند و به گردن ات رحم نمی کنند ، چه حکمت ها که وجود ندارد . چه دنیای گهی . چه پوچی ِ محضی
مامان می گفت پرستار ات هی برات "میخوام برم دریاکنار" می خواند . مامان می گفت چه پرستار ِ شادی . چه پرستار ِ مهربانی . آیدا می گفت هفته ی پیش وقتی تنها گیر اش آورده ای آرام بهش گفته ای آهنگ ِ دریاکنار را دوست داری و با پدر ِ احمد ازش خاطره های خوب داری . و من مطمئنم ساعت ِ 2 صبح چندتایی از موهام سفید شد وقتی این را شنیدم . یاد ام رفته بود تو هم می توانی عاشق باشی . می توانی مثل ِ نسل ِ من با موسیقی و دریا و مرد خاطره داشته باشی . و وای . چقدر تنها بودی مامان فاطمه
این آخری ها آنقدر ترسو شده ام که وقتی می آیم پیش ات عینک ام را یواشکی می گذارم توی جیب ام . سرطان دارد پوست ِ بلوری ِ نازک ات را آب می کند و من طاقت ِ این مادربزرگ ِ جدید را ندارم
…
پنج-شنبه
چهار روزه که ندارمت . ما توی بهشت خوابوندیمت و برگشتیم تهران . توی دنیای سبزینگی ِ بسیار و بوقلمونای مغرور و درختای حلزونی و میرزاقاسمی و دامن های چین چین- رنگ رنگ . توی سکوت ِ مطلقی که فقط جیر جیر ِ جیرجیرکا خرابش می کنه . تو یه شب ِ بارونی ِ پر از چترای رنگی با نورهای برگمانی . تو نورلندی رو وصیت کرده بودی که وجود داشت . تو رفتی و دیگه ناله نمی کنی و درد نمی کشی و ما خوابتو دیدیم که به همه مون ، چای تعارف می کردی
...
یکشنبه شب جعبه ی فلزی ِ سوزن نختو باز کردم . همه تعجب کرده بودن . جعبه خالی از دکمه . گریه . گریه . گریه